سرحدات بی تابیشبیخون می زنم یکشب نگاه بی قرارت رابه غارت می برم روزی دو چشمان خمارت رانمیدانم چه خواهد کرد دست سرنوشت امابه گیسوی تو می بندد طناب سربدارت راچه باید کرد با این خاطر سرمست مدهوشتاگر نشنیده باشد سوز و ساز این مرارت راپس از یک عمر بیحاصل که دنبال تو میگردمنمی یابی چرا آواره ی شهر و دیارت را ؟!ببار ای ابر باران خیز سرحدات بی تابیبرویان بار دیگر دشت گل های بهارت راکنار چشمه ای آوازه خوان و باغ سرسبزینثار لاله ها کن پهنه ی ایل و تبارت رابه چنگم تا بیافتد طره ای از خرمن مویتبگیرد خلوتم حال و هوای آبشارت را
برچسب:
نویسنده: کاوه فراهانی
تاريخ: پنجشنبه
24 آذر
1401 ساعت: 16:48